«بهومیل هرابال» در کتاب «تنهایی پرهیاهو»، داستان آدمی را به تصویر میکشد که زیر زمین، نبرد بین موشهای سفید و خاکستری را میبیند و قاعدتا دنیا را اینگونه توصیف میکند. کسی که دنیا را به صورت دوگانه بین تعامل با خارج از کشور یا درونگرایی مفرط میبیند، بر اساس این دوگانه دنیا را تفسیر میکند. عدهای از مفسران دنیا را به شکل دوگانه نبرد میان نیروهایی میبینند که بخشی از آن دوست دارند با جهان تعامل سازنده و جدی داشته باشند و نیروهایی که قاعدتا خیلی دوست دارند درونگرا باشند و حتیالمقدور رابطه خود را با جهان کمرنگ کنند و برخی پروتکلها را نپذیرند.
البته این یک طیف است و بدین معناست آن کسانی که بر درونگرایی اصرار میورزند خود گمان میکنند با دنیا تعامل دارند اما طرف دیگر عقیده دارد این طیف نه تنها تعاملی جدی با دنیای خارج ندارند بلکه به درون متمایل هستند.اینکه ما چه چارچوبی داشته باشیم در تفسیر بسیار مهم است. ممکن است در داخل ما قائل به دوگانه اصولگرا و اصلاحطلب باشیم و هر مسئلهای را در چارچوب این تقسیمبندی بگنجانیم و به آن پاسخ دهیم و هر انسانی را دراین چارچوب دستهبندی کنیم. قاعدتا وقتی از اعتدال سخن میگویند مرادشان از اعتدال یک جایی میان اصولگرایی و اصلاحطلبی است چون چارچوب ذهنیشان اینگونه است.
اگر به دورانی دورتر برگردیم یعنی سالهای 1970 و 1980 زمانی که جنگ سرد در اوج خود قرار داشت، دنیا را در چارچوب نبرد میان شرق و غرب تقسیمبندی میکرد و به خاطر همین نگاه بود که کشورها را در قالب همین بلوکها تقسیم بندی میکردند و راهحلها هم از همان جا میآمد، یک عده با چنین چارچوب ذهنی یک انقلاب را شکل میدهند و با همان دوقطبی سازیهای ذهنی باقیمانده از دوران جنگ سرد باقی میمانند و همچنان دنیا را همانگونه میبینند و وقتی که دنیا را شرق و غرب گونه میبینند، هنگامی که میخواهند مذاکره کنند هیچ تفاوتی را هم بین اروپا و آمریکا قائل نیستند چرا که از نظرآنان، هر دوی اینها غرب هستند و اگر در مذاکره شکست بخورند و یا اگر حاضر به مذاکره نشوند راهحل را در پناه بردن به شرق میدانند که در دامن چین و روسیه قرار بگیرند، چراکه دنیا را مبتنی بر این دو قطبی میبینند، و چارچوب ذهنی که برای تبیین مسئله دارند یک چارچوب شرق/غرب گونه است؛ یا یک چارچوب ذهنی دیگر را مورد استفاده قرار دهند، دوگانه اسلامگرا/سکولار بودن. به هر حال چنین چارچوب ذهنی پاسخهای شما، کتابهای شما را بدین گونه تقسیمبندی میکند. بنابراین یکسری چارچوبهای ذهنی وجود دارد که پاسخهای متناسب با خود را تولید میکند، اگر ناکارآمدی را در جامعه مشاهده میکند در همان چارچوب پاسخ ارائه میکند و میگوید که اگر من تعامل داشته باشم بخشی از مسئله حل میشود چرا که چارچوب ذهنی مبتنی بر تعامل و برونگرایانه دارد یا اگر چارچوب ذهنی در سیاست داخلی مبتنی بر تقسیم بین اصولگرا/اصلاحطلب باشد قاعدتا فکر میکند که بخش عمده نهادهای حاکمیتی در اختیار نهادهای اصولگراست و گروه اصلاحطلب در بهترین حالت بخشی از دولت را دارد.
پس راه حلی هم که ارائه میکند این است که اگر این نهاد توسط اصلاحطلبان اداره شود آن وقت ما میتوانیم به نتایج بهتری برسیم. باید تلاش کرد که این چارچوببندیهای ذهنی را با هم تلفیق کرد و اگر ما به چارچوب مشخصی دست یابیم به راهحل هم دست پیدا میکنیم. شما وقتی چارچوببندی میکنید ناخودآگاه جایگاهیابی هم میکنید یعنی پاسخها را جایگاهیابی میکنید. در بین طیفهای چارچوبیابی که ارائه میشود، در کجای این چارچوبیابی ایستادید و در این جایی که ایستادهاید چه پاسخی ارائه میکنید. چارچوببندی که اینجا مطرح میکنم ما بین نوگرایی و کهنهگرایی و میان نگاه به آینده و نگاه به تاریخ است، ساختن آینده و یا تسویه حساب تاریخی است. برای تبیین مسئله از یک مثال در رابطه با تکنولوژی استفاده میکنم. مثلا در رابطه با شبکههای اجتماعی اگر ما گذشتهگرا باشیم، تمام نیروهای خود را جمع میکنیم و برای اینکه با این امر نو مخالفت کنیم از دلاین امر نو، انواع هراسها را میتوانیم بیرون بکشیم، من با شبکههای اجتماعی مخالفم چرا که در چارچوببندی قبلی که دنیای استثمارگر و استثمارشونده را میدیدم گمان میکنم که این شبکههای اجتماعی هم برای استثمار من آمدهاند و وقتی اینگونه به مسئله نگاه میکنم طبیعتا با آن مخالف خواهم بود.
در واقع قدرت فهم مسئله جدید را از دست میدهم به خاطر عینک گذشتهای که به چشم دارم. وقتی نگاه مذهبگرایانه به شبکههای اجتماعی دارم میگویم که این شبکههای اجتماعی ابزاری است برای اینکه جامعه ما مذهبی نباشد، پس با آن مخالفت میکنم، وقتی که عینک اصلاح طلب/اصولگرا دارم، بهاین فکر میکنم که کدام گروه سیاسی میتواند از این شبکهها در انتخابات بهره گیرد و با آن مخالفت میکنم. پس من یک عینکی متعلق به نگاه خودم دارم و مشغول قضاوت اموری هستم که مربوط به امروز و آینده است و این عینک تغییر پیدا نمیکند چرا که با این عینک بزرگ شده و میراث و کل سرمایه فکری من است. شاید گمان کنید که نگاه اصلاحطلبان به تکنولوژی اینگونه نیست، در حالی که برخی از همان اصلاحطلبان رویکرد تکنولوژی هراسی در مواجهه با شبکههای اجتماعی دارند. دومین مثال در رابطه با حقوق زنان است، وقتی که زنان مطالباتی همچون رفتن به ورزشگاه را دارند برخی که این عینک گذشتهگرا را بر چشم دارند این مسئله را به دید مقابله سکولاریسم با مذهب مینگرند و با آن مقابله میکنند.
افکار نو و جوانانه هر دو طیف راحتتر با هم گفتوگو میکنند تا با افکار کهن طیف خود. به عبارت دیگر ما در مقابل یک وضعیت پیرسالارانه قرار گرفتیم که منظور صرفا افراد نیست بلکه نگاه و عینک و نگاه مواجهه آنها با زندگی است. من دراینجا به یک نگاه اسطوره شناختی هم اشاره میکنم، شاهنامه را به عنوان اصلیترین منبع اسطورهشناسی ما اگر در نظر بگیرید دو داستان اصلی در آن وجود دارد، رستم و سهراب و رستم و اسفندیار و در هر دو داستان فرزندکشی نقطه اصلی داستان است، همان چیزی که «شاهرخ مسکوب» در روایت رستم و اسفندیار به آن اشاره میکند. هیچ کاری آسودهتر از فرزندکشی در این داستانها نیست، گشتاسب فرزند خود را به جنگ یک دشمن خیالی میفرستد به خاطر اینکه از شر او رها شود.
بهرام بیضایی در «روایت فرزندکشی» به همین داستان اشاره میکند. افکار نو در مقابل افکار کهنه کشته و قربانی میشوند. این مسئله از لحاظ اسطورهای هم در سرزمین ما تاریخچه کهنی دارد. آیا ما میتوانیم با این افکار نو مواجه شویم و از آنها نترسیم؟ آن را جذب کنیم و یا نه؟ به نظر من پاسخی که ما بهاین مسئله میدهیم پاسخی است که به سرزمین خود میدهیم . البته فقط یک موضوع وجود دارد که حتما برای نسل من اهمیت دارد و نسل من هم باید آن را مدنظر قرار داده باشد که تغییر نباید منجر به تسویهحسابهای شخصی شود. . تغییر حتما باید صورت گیرد ولی نه با تسویه حساب شخصی. بهترین راهکار همان فرمول است که «میبخشم اما فراموش نمیکنم!»
منبع: ماهنامه تشریحی و تحلیلی قلم و رفاه