﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!--RSS generated at Saturday, July 4, 2026 2:40:15 PM-->
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خاطره ای از جنس گفت و گو  RSS Feed</title>
    <description>خاطره ای از جنس گفت و گو  RSS Feed</description>
    <link>https://www.ict.gov.ir/fa/forum/replylist?TopicId=319&amp;ForumId=13</link>
    <copyright />
    <ttl>60</ttl>
    <item>
      <title>خاطره ای از جنس گفت و گو </title>
      <link /><guid isPermaLink="false">00000000-0000-0000-0000-000000000188</guid><description><![CDATA[<P align=center><STRONG><FONT color=#ff0000 size=5>خاطره ای از جنس گفت و گو</FONT></STRONG></P>
<P>با چهره ی برافروخته و عصبانی و با <IMG style="WIDTH: 232px; HEIGHT: 272px" height=323 hspace=0 src="http://i7.tinypic.com/28078lc.jpg" width=265 align=right border=0>فریاد وارد اتاق روابط عمومی شد ! فشار ناراحتی از مشکلی که برایش پیش آمده بود آنچنان او را آزرده خاطر کرده بود که فقط زبان به اعتراض گشوده بود و به کسی فرصت نمی داد با او سخن بگوید.<BR>به احترام موی سپیدش با تمام قامت از جای برخاستم و به&nbsp; سراغش رفتم ، همراه با لبخند دستم را بر شانه اش گذاشتم و از او خواستم تا بر روی صندلی راحتی که در کنار صندلی خودم پیش بینی شده بود آرام بنشیند و سخنش را ادامه دهد.<BR>در گام نخست موفق شدم به او کمک کنم تا کمی آرامشش را باز یابد ، در مرحله ی بعدی با تمام وجودم برایش گوش شدم تا هرآنچه در ته دل محزون او وجود داشت بشنوم.<BR>با تعارف کردن شکلات و یک چای مرحله ی دیگری از ارتباط ما رقم خورد و این بار کمی از آتش خشمش فروکش کرد. <BR>حالا دیگر سخن گفتنش با پرسش هایی که من لابه لای کلامش با عذرخواهی از او می پرسیدم و توضیحات کوتاهی که در مورد مشکل و ابهامش می دادم رو به نرمی گذارده بود.<BR>ناگهان رد زخمی بر کنار گونه اش توجه مرا به خود جلب کرد باب مزاح محترمانه با او را باز کردم و از او سبب مجروح شدن کنار گونه اش را از او پرسیدم او نیز که حالا دیگر کاملا آرام شده بود لبخند ملیحی زد و علت جراحت را تیغ صورت تراشی عنوان کرد ! و من در حالی که به او توصیه می کردم مواظب باشد تا دیگر چنین اتفاق ناگواری برایش پیش نیاید ، خواستم&nbsp; به او اثبات کنم که دوستش دارم و ناراحتی او برایم مهم است.<BR>او یک معضل مخابراتی داشت و من در لابه لای گفت و گویمان به او فهماندم که انتظارش غیر قانونی است و کاری برای او نمی توان انجام داد.<BR>لحظات زیادی نگذشت که این بار پیرمرد که بازنشسته ی آموزش و پرورش بود با لبی خندان اتاق روابط عمومی را ترک کرد و این در حالی بود که هیچ کار خاصی برای او نکردیم. تنها فضایی آرام برای گفت و گو و رسیدن به تفاهم کافی بود تا خشم و غضب و عصبانیت پیرمرد به خنده و لبخند و دعا برای سلامتی و موفقیت من تبدیل شود.<BR>اینجا بود که خدای را شکر کردم که ما چنین مردم خوبی داریم که اگر با آنان خوب گفت و گو شود و موانع و محدودیت ها بازگو شود به راحتی و با احترام در برابر ما کوتاه خواهند آمد و از خواسته های خود صرف نظر می کنند.</P>]]></description><pubDate>Tue, 10 Oct 2006 09:50:59 GMT</pubDate></item>
  </channel>
</rss>