************
بنام خدا
مرد احسان شب شناخته شد
از:محمد حسین بهجتی-شفق
دیر شد دیروشب رسید بسر
یارب امشب نکوفت حلقه بدر
جام دلها زغم پراز خون شد
بکجا رفت؟دیر شد.چون شد؟
چه شد آن نیکمردبرقع پوش
که شب انبان نان کشید بدوش
دیده ها شددر انتظار.سپید
مرد احسان شب ز ره نرسید
***
داده پیران زدست طاقت و توش
زانوی غم گرفته در آغوش
غرق دریای درد. بیماران
نه غذا.نه دوا.نه آب .ونه نان
بینوایان نشسته خسته جگر
بسته صد حلقه از نگاه .بدر
گشته درماندگان بآه و فغان
دمبدم از شکاف در. نگران
که کی آیدز راه .مرد خدا
آورد کیسهء غذا و دوا
آه آن مرد بی نشانه چه شد؟
وای .نان آورشبانه چه شد؟
منتظر مانده بچه های یتیم
که درآید ز راه. مرد کریم
جسته از جای خود به هرآواز
کاینک آن نیکمرد آمد باز؟
همه دلواپس و پریشانحال
کرده از مادران به لابه سئوال
که چه شد ناشناس نیکوکار
مانده در خواب؟یاشده بیمار؟
مگر از یادبرده احسان را؟
یا فراموش کرده طفلان را؟
وای.چون شد انیس دربدران
غمخور ودلنواز بی پدران؟
چه شد آن مهربان که آمدشب
نان و خرما بدست و ذکر بلب؟
هرچه بود آن شب سیاه گذشت
کسی آگه ز راز کار نگشت
شب دیگر رسید و باز آنشب
در مرارت گذشت .ورنج و تعب
کس نیامد سراغ خسته دلان
وای بر حالت شکسته دلان
ناگهان شد بلند.شیونها
خاست افغان زکوی و برزنها
غرق شد شهرکوفه در ماتم
لرزه افتاد بر زمین از غم
شیون از هرطرف رسید بگوش
کافتاب زمانه شد خاموش
آه از دست شد وصی رسول
مهر ایمان و عدل.کرد افول
آنکه شب نان مستمندان برد
رخت خود در جوار جانان برد
شمع حق چون زغم گداخته شد
مرد احسان شب شناخته شد
چون علی رفت و شد جهان محروم
ناشناس شبانه شد معلوم
***
چون علی کوکسی که تادم مرگ
خورد اندوه مردم بی برگ؟
چوعلی کو شهی روف و کریم
که نهد لقمه در دهان یتیم
چو علی کو امیری آزاده
که بود دستگیر افتاده
چو علی کو کسی که با قاتل
صد محبت کند به جان و به دل؟
چو علی کو کسی که با فرزتد
بخروشد که چیست گردن بند؟
چو علی کو کسی که بی تشویش
بگدازد کف برادر خویش
آهن تفته اش نهد در دست
که چرا نیستی بحق پابست؟
چو علی کو کسی که ازسرداد
برسر قاضیش زند فریاد
کز چه مالی خریده ای خانه؟
نیست این کار.کار فرزانه
چو علی کو یکی خدای اندیش
که دهد سرزنش به عامل خویش
کزچه خوردی زسفره ای پرسور
که تهیدست بود از آنجا دور
چو علی کو یکی به دور زمان
که زند مهر.روی کیسهء نان
تا نهانی یکی ز یارانش
نکند زیت. داخل نانش؟
چو علی کو یکی بزیر فلک
که چو بیند به سفره شیر و نمک
دختر خویش را دهد فرمان
کز خورشها یکی بگیر از خوان
عقل و اندیشه در علی شده مات
کی زمان آورد چو او؟ هیهات
.
وبلاگ معلم