از کاخ تا خاک .
دنیا<< ریل>> بلند و قدیمی است که قطار <<زمان>>ازآن میگذرد.
ماهم<<مسافریم>> از روستای دنیا . به شهر آخرت؟
شگفتا که از یادمیبریم مسافر بودن خویش راومبدا ومسیر و توشه راه را که.
ناگهان قطار می ایستد .ومارادراولین ایستگاه آخرت پیاده می کند.
حسرت ازآن کسانی است که بی توشه بع این سفرآمده اندو کوپه قطار را که <<مقرموقت>>
است .منزلگاه دائمی می پندارند.
راستی ..... مگر دنیا جز این است؟
پلی است که باید از آن گذشت.
مسافرخانه ای است موقت . و وطن اصلی انسان جای دیگر است.
انسان . این نی بریده از نیستان. روزگار وصل خویش را باید در " جنات عدن".در"بهشت
رضوان" در
"جوار حق" جستجو کند . نه در این خاکدان تیره.
دنیا یک"امکان" و "فرصت" ویک"زمینه" است که در اختیار مردم گذاشته سده.تا برای
"انسان"شدن. برای تعالی روح و رشدمعنوی و برای "عبودیت"ازآن استفاده شود.
اما ایوان مدائن. آئینه عبرت نیست؟
آیا قصرهای قیصرها و کاخ های خسروها و خاقانها و کسری ها سند برگی دنیا نیست؟
البته که مردم فرزند دنیایند و فرزند را نباید بر محبت مادر. ملامت کرد؟ ولی......هنر در
رها شدن از جاذبه این محبت و فرار گرفتن در مدار محبت قوی تر است.
تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک
تو نقش قدرت و من نعش ناتوان دیدم
تو تاج دیدی ومن تخت رفته بر تاراج
تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
تو سکه دیدی و من در رواج سکه. سکوت
تو حلقه.من به نگین نام بی نشان دیدم
تو آزمندی فرعون و من نیاز حکیم...
..............................................
و بالاخره اینکه بندگی پول و بردگی هوس و غلامی دنیا . در شان انسان نیست. انسانی که
برتر از زر و سیم . و عزیز تر از قدرت و شهوت است.
وقتی که انسان به بهشت می ارزد.
چرا که خود را به کمتر از آن بفروشد؟ مگر مفهوم"ان الانسان الفی خسر" جز این است؟